یک سال دیگر........
سلام سید آسمانی من...

حال دلت چطور است.....

حال دل من چطور است.....

حال دل او چطور است.....

حال دل تو که معلوم است....لحظه ها وثانیه ها از رفتن آسمانی ات می گذرد و تو سرشار از احساس رضایت....... سرشار از عشق.......

چه برایت بنویسم چه برایت ننویسم.....

و راستی سرشار از آرامش.....آری سرشار از آرامش...چرا که آخرین امانتت را به آنجایی رساندی که باید می رساندی.....


اما  سید آسمانیِ من، من چه؟............

اما  سید آسمانیِ من، او چه؟..............

اصلأ در این یک سال که نبودم و نبودیم خبری از حال دل من و او گرفتی؟!.........

آمدی ببینی که چه شد؟!............

سید آسمانیِ من،دلم برایت تنگ است،برای رفقایت....

یک ســـــــــــــــــــــــــــــال یک عمــــــــــــــــــــــــــر است............

و من و او دوباره نگاهمان به تو................

 


و چهارمین سال نبودنت........
شادي روحش: صلوات...

+نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1392 ساعت توسط گمنام |
مثل من ای دوست بسی هست و نیست...
ما را دلتنگی این زندگی کشت......
چشم به قفل قفسی هست و نیست
مژده‌ی فریادرسی هست و نیست

 
می‌رسد و می‌گذرد زندگی
آه که هر دم نفسی هست و نیست

 

حسرت آزادی‌ام از بند عشق
اول و آخر هوسی هست و نیست

 
مرده‌ام و باز نفس می‌کشم
بی تو در این خانه کسی هست و نیست

 
کیست که چون من به تو دل بسته است؟
   مثل من ای دوست بسی هست و نیست...
+نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1392 ساعت توسط گمنام |
ما را دلتنگی این زندگی کشت...

سلام سيدِآسمانيِ من...

دلم براي همه ي آسمانيان تنگ است....

سومين سال نبودنت هم در زمين فرا رسيد و من همچنان چسبيده به زمين و تو خوش خوشان و مستان در آسمان....

سيدجان قرار بود دعا کني،و باز هم جمعه است وبيش از پيش محتاج دعايت...

 

 



سومين سالگرد شهادت پاسدار رشيد اسلام شهید سيد ميثم تراهي گرامي باد...

شادي روحش: صلوات...

+نوشته شده در جمعه 19 خرداد1391 ساعت توسط گمنام |

پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند،از ویرانی لانه اش نمی هراسد...

شهیدآوینی

+نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391 ساعت توسط گمنام |
درمان عشق
مگه نه اينکه زندگي بدون تو ،بدون عشقه
مگه نه اينکه سجده روي خاک تو ،قانون عشقه
مگه نه اينکه هر کسي شهيد ميشه مهمون عشقه
مگه نه اينکه دست و پا زدن تو خون درمون عشقه

+نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390 ساعت توسط گمنام |
ما را بسوز آنچنان که هیچ کس را نسوخته باشی

الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمی خوانی، ما رابسوز آنچنان که هیچ کس را نسوخته باشی.

 شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است درجهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد.تولد ستاره ای است که پرتو نورش عرصه زمان را در می نوردد و زمین را به نور رب الارباب اشراق می بخشد.

شهادت قلبی است که خون حیات را در شریانهای سپاه حق می دواند و آن را زنده نگه می دارد.

شهید منتظر مرگ نمی ماند، این اوست که مرگ را بر می گزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش می میرد و لذت زیستن را نیز هم  او می یابد نه آنکس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمی گذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت می آمیزد

شهید سید مرتضی آوینی

+نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390 ساعت توسط گمنام |
سیّد جان دریابمان

در آن دوردست ها به چه این چنین خیره شده ای؟.........

 

هیچ میدانی چه غوغایی در دلم بر پاست؟....

و من هیچ میدانم  چه غوغایی در دل تو برپاست؟...

یا اصلا غوغایی در دلت برپا هست یا نه؟...

تو که آرام آمدی و آرام گرفتی و آرام رفتی و...

سریع رسیدی سیّد،سریع...

پس: من چه؟...

او چه؟...

 

شب جمعه است دعای سیّد جماعت چیز دیگری است

سیّد تو را به جان مادرت... من و او را نیز دریاب....

لحظه ی وداعمان را شتابان برسان

 

راستی سیّد تا یادم نرفته است بگویم زحمتی برایت دارم شهید ایوب را در آن حوالی دیدی سلامم را برسان و سفارشمان را بکن کارمان پیشش گیر است

به حاجی بخشی هم سفارشمان را بکن،بگو هوای ما جوان ها را داشته باشد

به او بگو که از عمق وجود عاشقش هستم......هرچند دیر

+نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390 ساعت توسط گمنام |
فرازهایی از توبه نامه شهید 13 ساله(علیرضا محمودی)

بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند....
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....
از ......

+نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390 ساعت توسط گمنام |
سرّ آنکه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در کجاست؟
سرّ آنکه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در کجاست؟ طبیعت بشری در جستجوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد .

یاران! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست، سخن از آنان است که که اسلام آورده اند اما در جست و جوی حقیقت ایمان نیستند.

 کنج فراغتی و رزقی مکفی ... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی که بر زبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است.

در جستجوی مأمنی که او را از مکر خدا پناه دهد، در جستجوی غفلت کده ای که او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد. غافل که خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر ، طوفانی است که صخره های بلند را نیز خرد می کند و در مسیر دره ها آن همه می غلطاند تا پیوسته به خاک شود.

  "شهید آوینی

+نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390 ساعت توسط گمنام |
عاشقان عاشق بلایند
در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست.

 با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمی تواند.

با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمی تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند؛ جنون نیز.

و اصلاً عشّاق می گویند که این جنون عین عدل و عقل است.

عاقلان می گویند: خداوند عادل است. عاشقان می گویند: بَل عدل آن است که معشوق می کند.

عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآیند گویند:

اگر با دیگرانش بود میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

عاشقان عاشق بلایند.

"شهید آوینی"

+نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390 ساعت توسط گمنام |
بعد از شهدا
 

کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده ايد؟آخر چه داریم بگويیم جز انبوهی از نقطه چين ها؟!!...........

 

+نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390 ساعت توسط گمنام |
سید راز پروازت چه بود...
 

بارالهی،ای معبود من در وجود من نمی گنجد،نمی توانم باور کنم ؛آخر از۲۱/۱/۸۸ تا۲۱/۳/۸۸ مگر چقدر فاصله است...

سید راستی،نه راستش را بگو تو در عرش کبریایی چه چیز را دیدی که اینگونه بار سفر بستی؟...

پس این دنیا چه؟!

نه!اصلا این ها هیچ،فکر مادرت را کردی؟...آخر فکر همسرت را کردی؟...نگفتی به امید که میسپاری اش؟...

به کجا چنین شتابان؟...

آن ها بیش از ۲هفته با هم زندگی نکردند اما کجایند آن هایی که ببینند میشود حتی یک روز هم عاشقانه زندگی کرد چه رسد به دو هفته یا...

 

خداوندا مگر آن ها چه دیدند که این گونه دست از این دنیای فانی شستند و رفتند،رفتند تا ما بمانیم...بمانیم با کوله باری از حسرت و اندوه؛خدایا مگر شهدا در قهقهه ی مستانه شان چه چیز را از درگاهت خواستار شدند که تو اینقدر بی صدا لبیک گفتی......

خدایا...بارالهی...ای معبود من،در سکوت عمیقی فرو رفته ام که ژرفای بلندی دارد،خدایا چه کسی پاسخ سؤال هایم را خواهد گفت؟!... سید نمی خواهی بیایی و دوباره تجدید پیمان کنی؟! راستی سید! تو هم به همسرت قول داده ای!...قول داده ای که آن دنیا شفیع اش باشی!...آری سید،آری..................

+نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390 ساعت توسط گمنام |
عشق است به آسمان پریدن

تو خونه به مائده می گفت مائده باید از الان عادت کنی مثل یه زن شهید استوار باشی. می گفتم مادر خانومت سن وسالی نداره اینطوری صحبت نکن ناراحت میشه. می گفت مائده باید عادت کنه از الان به عنوان یه زن شهید مقاوم باشه. مامان من سنت پیامبر را هم انجام دادم فکر نمی کنم واجباتی به گردنم مانده باشد. خدا را شکر ازدواج هم کردم. اینکه می گویند شهدا همشون قبل از شهادتشون می فهمیدند شهید می شوند پسر من هم فهمیده بود که حتماً شهید میشود چون همه حرفاش رنگ آسمون گرفته بود...

 – تو خونه یه کار نبود که برای آدم انجام نده گاهی اوقات که دور برم بود زیر لبش می شندیم که می گفت «الهُّم الرزقنا توفیق الشهادة » می گفتم آخه میثم جان این چیه که می گی مگه الان دوران جنگ که هی این جمله رو با خودت تکرار میکنی . آخه یه زمانی بود که شهید می آوردند و امکان شهادت زیاد وجود داشت نه الان که به برکت انقلاب و خونهایی که همون شهدا به ما دادند دیگه کسی نمی تونه به مملکت ما چپ نگاه کنه تا ما باز هم شهید بدیم. در جوابم خنده ای به لب داشت ومی گفت مامان خدا روزی منو میده. بعضی شبها نصف پا میشد تا نماز بخونه چون نمی خواست برق اتاق ما رو اذیت کنه می رفت رو ایون تو تاریکی نماز می خوند. خیلی وقتها هم مخصوصاً ماه رمضونها با اینکه مسافت تا پایگاه بسیج (3 کیلومتر)خیلی دور بود می رفت اونجا. همسایه ها می گفتند آخه خدایا این چه جوونی که اول صبح پا میشه و میره . همون همسایمون می گفت انقدر دلم می خواد اول صبح بیام و خاک زیر پایش را به  عنوان تبرک بردارم اما خجالت می کشم.

 

 –دو هفته بعد از عقدش عازم سیستان و بلوچستان شد یک ماهی از مأموریتش گذشته بود و فقط سه روز مانده بود که تمام شود که گروهک ریگی سید میثم مرا شهید کردنند. من و پدرش سر مزرعه خودم برنج نشاء می کردیم که خبر شهادتش را به من دادند. من گفتم نه یعنی چه سید میثم شهید شده سه روز دیگه برمی گرده. از سر مزرعه وقتی آمدیم خانه وقتی وارد کوچه شدیم دیدم چه جمعیتی اونجا وایستادند مردم ، همسایه ها همه گریه میکردنند و تو سرشون می زدند تازه باورم شد که پسرم رو دیگه نمی بینم. پسرم شهید شده بود.

 – خاطرات سید میثم انقدر زیاد که من از الان بگم تا هفته ها تموم نمیشه بچه ام 10 خرداد به دنیا آمد و تو همین خرداد(21 خرداد) هم شهید شد. انقدر می دونم که به شهدا عشق می ورزید و در کنارشون قرار گرفت. زمانیکه تشیع جنازه میکردند من فقط میدیدم که سید میثم رو تابوتش که انگار براش حجله عروسی بود نشسته و به سرعت از من دور میشد.


پ.ن:دومین سالگرد شهادت پاسدار رشید اسلام سید میثم تراهی گرامی باد...

التماس دعا

یا علی


ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390 ساعت توسط گمنام |
و شهدا عشق را برگزیدند

جاذبه ی خاک به ماندن می خواند و آن عهد باطنی،به رفتن.

عقل به ماندن می خواند و عشق به رفتن...

و این هردو را خداوند آفریده است،تا وجود انسان،درآوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود...

و ...

و شهدا عشق را برگزیدند...

+نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390 ساعت توسط گمنام |
نواي دل

قرار شد دل نوشته ای بنویسم نمی دونم چرا...اما به عنوان یک نسل جدیدی دوست دارم حرف دل اونهایی رو بزنم که فکر می کنم از قافله ی رفقاشون جاموندن...منظورم رفقای شهیدشونه،اونایی که زنده موندن تا ناخواسته نظاره گر به شهادت رسیدن رفیقشون باشن،اونایی که نمی دونم شاید موندن تا رسالت جوونای اون نسلو به ما منتقل کنن...

شاید موندن که برای اینکه اصلا قرار نبوده برن...

اما به عنوان یه جوون امروزی می خوام بگم راه شهادت هنوز بازه بازه...

اگه یه کمی با دقت بیشتر به دور و برمون نگاه کنیم متوجه میشیم...خیلی ها هستند بدون اینکه ما بشناسیمشون یا اصلا مطلع باشیم بی صدا بار سفر می بندنو دست از این دنیای خاکی میکشن تا افلاکی بشن...

هستن کسایی که توی تاریکی این دنیای امروزی با چراغ دلشون دارن این راه رو ادامه میدن برای رسیدن به سر منزل حقیقی،برای رسیدن به کربلا...........

+نوشته شده در جمعه 26 فروردین1390 ساعت توسط گمنام |
شرمنده ی شهدا
شهید سید میثم تراهی
پرواز برای ما جدا شدن از زمین نیست
آن سان که ماندن
چسبیدن به آن...
انسان فقط پرواز می کند
یعنی پرواز می شود.
اوج نمی گیرد
عروج می گیرد.
راستي شهدا براي چه رفتند؟؟؟


شهدا ماندند و ما رفتيم و اي كاش ما هم مي مانديم و گذر زمان ما را از خاطره ها نمي برد و اي كاش دوستي با خوبان بر ما تاثير مي كرد و ماهم مي مانديم و چه جايي با صفاتر از جايي كه خوبان در آن هستند

 و كجا زيبا تر از جايي كه شهيدان از غافله ي ما جدا شدند و بهشت را مقدم بر اين دنياي مادي قرار دادند و كجا زيبا تر از كربلا كه سيدوسالار شهيدان اين جدايي از دنيا را به آنان ياد داد نه به آنها بلكه به همه ما ياد داد ولي آنان عمل كردند و ما عكس عمل...

اي شهدا شما سلام ما را به اربابمان برسانيد،ماكه لايق ديدن روي دلرباي او نشديم و فقط دلمان را به خاكهاي شلمچه خوش كرديم و گفتن اين جمله كه آنها در اين خاك ارباب را ديدند پس خدا كند ماهم در اين خاك جلوه اي از او را ببينيم پس به ياد شهدا مي خوانيم:
نسيمي جان فضا مي آيد/بوي كرببلا مي آيد.


اي سالارشهيدان،چه دسته گل هايي را گلچين كردي و معلوم است كه ما نبايد انتظار شهادت داشته باشيم ما كه خاك پاي میثم تراهی ها، عباس بابايي ها،محمدجهان آراها ،مهدي باكري ها،ابراهيم همت ها،حسين فهميده ها،بهنام محمدي ها،حسین املاکی ها،احمد كاظمي ها،حسين خرازي ها نمي شويم آنها عاشق بودن خود را به گونه اي ثابت كردند كه مابگوييم:كاش معشوق از عاشق طلب جان مي كرد/تاكه هر بي سروپايي نشود يار كسي

پس ما را چه به شهادت و ديدن روي تو پس همان بهتر كه ما بمانيم خاك شلمچه و آرزوي دست نيافتني شهادت

منبع:جوان انقلابی

.......................................

پ.ن۱:خدایا ما را رهرو شهید سید میثم تراهی ها قرار ده و مانند او شهادت در این زمان را نصیب ما کن  چرا که ثابت کردند در باغ شهادت باز باز است...

پ.ن۲:شادی روح امام و شهدا علی الخصوص شهید سید میثم تراهی صلواتی عاشقانه بفرست

پ.ن۳:التماس دعای شهادت

پ.ن۴:یا علی

+نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1390 ساعت توسط گمنام |
صبر
 

" ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین"

واقعا صبر داشتن و صبور بودن در مقابل مسائل،سخت و مشکل است و برای همین خداوند،اجر عضیمی برایش قرار داده است.

وقتی که به شهدا فکر می کنم،آنقدر فشار بهم وارد می آید که نزدیک است دیوانه شوم،می روم سراغ قرآن و یا با خدای خودم خلوت می کنم و یا با دوستانم یاد بچه ها را می کنیم.

خدایا! ما را با نا ملایمات و فشارها آدم کن،پاکمان کن و ببر و در این راه صبر را به ما عطا بفرما.

از دست نوشته های شهید سید احمد پلارک

+نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1390 ساعت توسط گمنام |
جامانده
من هرچه می دوم به شماها نمی رسم

دیری است تشنه ام و به دریا نمی رسم

خطی کشیده اند میان من و شما

من هر چه سعی می کنم آنجا نمی رسم

یخ بسته است بعد شما چار فصل شهر

با هرچه شعله باز به گرما نمی رسم

بیهوده است بال زدن، ای پرندگان

با پر زدن به آن همه بالا نمی رسم

جادوی عشق روی درختان اثر گذاشت

آن ها رسیده اند من اما! نمی رسم

آن قدر رفته ام که خودم را گذاشته ام

یک روح خسته ام که به فردا نمی رسم

شعر از:فاطمه شعبان زاده

+نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1390 ساعت توسط گمنام |
پرونده پدر
نامت چه بود؟  آدم

فرزند؟  من را نه مادری نه پدر ، بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟  بهشت پاک

اینک محل سکونت؟  زمین خاک

آن چیست بر گرده نهادی؟  امانت است

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم روی خاک

اعضای خانواده؟  حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک

روز تولد ؟ روز جمعه‌ای به گمانم که روز عشق

رنگت ؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران، که ببارد ز آسمان

وزنت ؟ نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین

جنست؟ نیمی مرا زخاک ، نیم دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت امیدم، به روی خاک

شاکی تو ؟ خدا

نام وکیل؟ آن هم فقط خدا

جرمت؟یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین!!!

حکمت؟ تبعید در زمین

همراهت در گناه ؟ حوای آشنا

ترسیده‌ای؟ کمی

زچه ؟ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است ؟ بلی

که ؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه‌ای ؟ دیگر گلایه نه ولی...

ولی که چه؟ حکمی چنین آن هم به یک گناه؟

دلتنگ گشته ای ؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا

آورده‌ای سند؟ بلی

چه؟ دو قطره اشک 

داری تو ضامنی ؟ بلی

چه کس ؟ تنها کسم خدا

در آخرین دفاع ؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا 

نام نویسنده اش را فراموش کردم

+نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند1389 ساعت توسط گمنام |